نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

57

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

ازلاغ شاه و آق شاه پس از مرگ شهريار به آن ديار بازامدند « 1 » معاودت جلال الدّين و دو برادرش ازلاغ شاه و آق شاه بخوارزم و گريزشان از آنجا چون شاهنشاه برحمت خداى پيوست ، و در جزيره مدفون گشت جلال الدّين با دو برادر و همراهان ، از آب دريا به خاك خوارزم روى اورد ، و آن جمله هفتاد سوار بودند ، چون بخوارزم نزديك شدند ، خوارزميان با مركوب و سلاح و علم بپيشباز شتافتند ، و آنان بدين وسيلت از رنج پريشانى رهائى و آسايش يافتند ، و مردم چون كسى كه ديرى دردى جانكاه كشيده ، آنگاه بدرمان رسيده ، يا آنكه پس از روزگاران ، ديدار ياران ديده باشد ، بمقدم ايشان مسرور و شادكام گشتند ، و بنزد آنان در خوارزم ، هفت هزار سوار از گريختگان سپاه شاهنشاه ، مقدّمشان توخى پهلوان ملقب بقتلغ خان " ن " فتاده در بيابانها ز مسكن * چو تير از چرخ و چون سنگ از فلاخن كه بيشتر آنان از بياووت " قبيلهء تركان خاتون " بودند ، گردامدند ، و بسبب خويشاوندى ، بجانب ازلاغ شاه گرائيدند ، و بكفران نعمت بر رضاى وى ، بخلع از ولايت عهد انكار كردند ، و برين همداستان گشتند ، كه جلال الدّين را كور ، يا هم‌اغوش خاك گور سازند ، اينانج خان بدانست ، و جلال الدّين را بياگاهانيد كه " جاى قرار نيست ببايد فرار كرد " و وى با سيصد سوار ، مقدّم آنان دمر ملك ، بجانب خراسان شتافت ، و ديگران پس از وى سه روز در خوارزم مقيم بودند ، و بناگاه خبر دلازار عزيمت سپاه تاتار ، از ناحيت ماوراء النّهر بخوارزم ، بشنيدند ، و بر پى جلال الدّين به طرف خراسان كوچيدند . نظام الدّين سمعانى و اقامت او در قلعهء خرندر و خروج نابهنگام وى اين آزادمرد ، خداوند فصحا و سخن‌سنجان بود ، و آسمان فضل را ستارهء درخشان چو مشگ از خامه افشاندى بنامه * پراكندى چو از لب درّ منثور هنرور گفتيش دستت مريزاد * سخندان گفتيش چشم بدت دور

--> ( 1 ) : گويا درين موضع عبارتى از متن افتاده است .